تبليغاتX
امپراتوری


آدما

                                                        

 بهزاد نژاد احمدي                

 

 

جمع کن یالا...مأ مورا ... دارن میان.

پول را از مشتری قاپیدم و دویدم .اولین کوچه پیچیدم .جلو یکی از خانه ها ضبط صوت و نوارها را انداختم توی سطل زباله .برگشتم آرام تا شک نکنند

.شک نکن مادر ...چقدر می گی حرام است.این پولها حلال حلال است.نگاه کن بی وجدان انگار ورزشکار بوده،لا مصب با ته پوتینش زده روی شونه ام.نگاه کن همۀ بدنم کبود شده است.

کبود شده است،کبود شده ام ، کبود شده ای،وقتی از زیر آوار بیرونت آوردیم کبود شده بودی ،نه جای زخم داشتی و نه ترکش و نه خونی آمده بود ،ولی همۀ بدنت کبود شده بود .من هفت سال داشتم و باید زودتر بزرگ می شدم.باید تا کبود نشده بودم شهر و خانه امان را ترک می کردیم. مادر فاصله خانه تا قبرستان را آنقدر گریست تا صورتش کبود شد. ترا که خاک کردیم دستها مان خالی شد.  دیگر چیزی نداشتیم.

چیزی نداشتم. جیبها یم را هم گشتند ولی پیدا نکردند .یکی شان رو کرد و گفت: اون د فعه یکی زدمت گفتم شاید آدم شی،نشدی،حالاهم که داری قسردرمی ری ولی باز گیرت می ندازم.هیچ نگفتم .وقتی رفتند دوباره برگشتم سر بازار .نوارها را ریخته بودم توی یقه ام.نمی دانم با چه چیز و با چه کسی لج کرده بودم که این دفعه صدای نوار را بلندتر کردم .

آدما از آدما زود سیر می شن.....

...که چیزی زدند پس گردنم ،رویم را که برگرداندم یکی دیگر خواباندند توی گوشم .چیزی جلوی چشمم برق زد و پرید توی چشمهایم و از آنجا همۀ بدنم را گرفت .خودم را رها کردم دستشان .همین که جلوشان را نمی گرفتم بیشتر عصبانی می شدند و می زدند .دوست داشتم یک بار دیگر آن صدا وبرق عجیب را توی چشمهایم ببینم.مرا یاد چیزی می انداخت .شاید بیست سال پیش .مادر هر چه اصرار می کرد پدر قبول نمی کرد شهر را رها کنیم.می گفت:

خونه زندگیمون همینه.همینه که هس .مو سالها اینجو کار کردمه.په چطور برم یه جا دیگه بشینم.بشینم به غریبی ؟

وآن شب هم از ترس پیش مادر خوابیدم .نیمه های شب صدایی آمد .صدایی نه مثل همیشه،.بلندتر .بیدار شدم،چشم که باز کردم مثل اینکه چیزی زده باشند توی صورتم .یک برق تند و عجیب ،دیگر چیزی نفهمیدم دوباره که به خودم آ مدم مادرم داشت گریه می کرد .پدر را از زیر آوار بیرون آوردیم .پدر کبود شده بود .پدرم چشمهایش هنوز باز بود .پدرم با چشمهای باز کبود شده بود .

چشمهایم را که باز کردم دیدم چهار نفری دوره ام  کرده اند.نمی دانم چقدر مرا زده بودند ،ولی افتاده بودم کف خیابان .اسفالت داغ بود،چسبیده بودم به آسفالت داغ .ضبط صوت و نوارهایم را بردند ورفتند .

نا نداشتم برگردم خانه،همه بدنم درد می کرد ،به سختی خودم را به مغازه سر نبش رساندم،کسی جرأت نکرده بود نزدیک شود .تصویر خودم را که توی شیشۀ مغازه دیدم نشناختم ،بزرگ شده بودم. کبودشده بودم.همانطور که د ایم پدر می گفت که آدما زود بزرگ می شوند .ومن بزگ بودم و کبود.هیچ خونی از من نیامده بود ،چقدر شبیه پدر شده بودم .هنوز صدای نوار را می شنیدم.صدا دور می شد ولی هنوز می شنیدم: آدما آدمو تنها می ذارن.

 

 

 پایان                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 22:12  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 



سقوط

                                          

 

...و ديگر زنده نيستم

فقط گاهي

كه دريا

از چهار طرف خانه ام بالا مي آيد

ومن تكيه داده به بوي ميخكي در باغ

تازه مي فهمم

آدمي

ميخك است

كه در خيابان راه مي رود،

خواه شب گذشته

ميهمان باد بوده باشد

يا هلال ماه .

...بي آنكه سقوط كرده باشم

افتادم

چرا كه فراموش كرده بودم

نامت را

بر لباسم بدوزم ،

براي همين

خيابان

هي مرا ليز خورد

وعينك هايم

هي مرا نديدند

هي كفش ها مرا نپوشيدند

هي چتر مرا باران گرفت

هي پيراهن مرا پاره بود

هي پاها مرا شكستند

هي كوچه ها مرا بن بست ند

هي من نام تو را خواستم بگويم

هي من زنده نبودم

هي ماشين ها مرا زير كردند

هي خورشيد مرا خواب بود

هي ماه ...

ماه ...اما مهربان بود

چرا كه

آدمي ماه است

كه در خيابان راه مي رود

خواه شب گذشته

ميخك ها مرده باشند

و يا تو

تنها به دريا زده باشي .

 

                                                                         اردیبهشت 87  

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 16:20  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 



با اين چشم بند سياه

بر مردمكانم  ،

چگونه دريا را

از روي ديوار پائين بياورم

ببرم جاي خلوتي

ودر آن غرق شوم ؟

چه كسي گفته است

تمام زمستان پارسال

بر ديوار نقش شده بوديم ،

با چشم بند سياه

ودريا

       از جوي جلوي پايمان مي گذشته است ؟

من اما

تمام زمستان پارسال را انكار كرده ام

چرا كه ديگر پيراهني نداشتم

تا به تن كنم .

و... تنها چيزي كه به يادم مانده :

خيابان خلوت بود

شهر خلوت بود

ومن ادامه ي عمرم را

بدهكار رفتگر محله بودم

چرا كه عيدانه چندين سالش رانداده بودم .

اما...

پيراهنم براي تو

چراكه مي دانم

زمستان امسال زمستاني طولاني خواهد بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 18:45  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 



داستان يك مرد

بهزاد نژاد احمدي

 

واين قصه كه مي نويسمت تنها تسكين دردي ست كه تو و او ارزاني ام داشته ايد . دردي كه پاره هاي تنم به آنها خو كرده ونبودشان خود آزاري دو چندان است .اكنون كه بعد از آن همه سال به اين دفتر نوشته باز گشته ام مي بينم كه من و او زمان هاي بسياري ترا مي خوانده ايم و گه گاه بر اين دفتر مي نوشته ايم به يادگاري شايد. { ... و كارهاي عجايب از او بديدند. زبان دراز كردند و سخن او به خليفه رسانيدند و جمله برقتل او اتفاق كردند از آنكه مي گفت : « اناالحّق . گفتند : بگوي : هوالحّق . گفت : همه او است شما مي گوييد كه گم شده است.بلكه حسين گم شده است.بحر محيط گم نشود و كم نگردد»}

 

... دفتر جلد چرمي دوران دبيرستانش بود.از همين دفتر شروع كرده بود و طي اين همه سال دفترهاي بسيار نوشته ولي امروز دوباره به نقطه ي شروع رسيده است.بلند شد و پنجره را باز كرد.هوايي تازه سكون چند ساعته ي دود سيگار را به هم زد و دود سيگار شكل هاي تازه اي به خود گرفت.دوباره پشت ميز نشست و اطاق در سكوت عميق خود منتظر مرد ايستاد. مردي كه با لباس راحت، قلم به دست گرفته و دارد در انبوه دود سيگارو واژه ها گم مي شود.چه كسي اين مرد را مي شناسد؟ شايد شما از آن دسته آدم هايي هستيد كه اعتقاد داريد با ديدن هركسي مي توانيد پي به درونيات او هم ببريد و ادعا كنيد يك روانشناس به تمام معنا هستيد.ولي شما هر كسي كه هستيد و هر ادعايي كه داريد حتم دارم اين مرد را نمي شناسيد.مردي كه در طبقه هفتم آسمان خراشي نشسته و...

بهتر است اطلات بيشتري ندهم.چون اين مرد را من خلق مي كنم و من بايد تشخيص دهم كي و چقدر به شما اطلاعات دهم . شما فقط خواننده هستيد و بعد از خواندن داستانم ،ببخشيد « داستانش» مي توانيد قضاوت كنيد اين مرد چگونه شخصيتي دارد.

 

...و او مي گفت : گذشته ها چاقويي هستند كه روح آدمي را زخمي مي كنند. قطعه قطعه  و آن را ازهم مي درند. و هنگام كه به آينده مي رسي ديگر چيزي از تو باقي نمانده است.كاش مي گفتم كجاي اين روزها و شب ها خواهم ايستاد؟ كجاي حادثه چشم هايم را بر هم خواهم نهاد و خواهم آسود؟ كاش    مي گفتم چگونه گذشته هايم  مرا بي آنكه دست و دلم را تكه تكه كنند وبي آنكه بلرزاند به آن ساعت موعود خواهد رساند؟

و من باز او را ستايش مي كنم كه در صفحه اي از دفتر از تو نوشته است : { « مريد آن است كه سبقت دارد اجتهاد او بر مكشوفات او و مراد آن است كه مكشوفات او بر اجتهاد او سابق است.»}           كاش بيشتراز تو مي نوشت ، بيشتر از تو مي گفت ، كاش اين دفتر لبريز از تو بود ، لبريز از او بود كه لبريز از تو بود.كاش  همه ي ترا مي نوشتيم تا من اكنون در اين تاريك جاي دلهره و ترديد، روشنايي از تو مي گرفتم.

        

...شايد هم شما از آن دسته آدم هايي هستيد كه مغرور هستند وهيچ وقت به شكست اعتراف نمي كنند.حتي در تنهايي هم حاضر نيستيد به اشتباه خودتان فكر كنيد.در هرصورت ميل خودتان است.من اصراري به تغيير موضع شما ندارم چون بعد از خواندن داستان مردي كه قرار است راجع به او بنويسم ،نگرش شما راجع به اين مرد عوض خواهد شد.

 

جاده اي كه مرا به او نرساند گو نباشد. رودها و درياهايي كه از رگان او عبور نكنند گو جاري نشوند.ستارگاني كه در چشمان او ننشينند گو ندرخشند و به جاي همه ي آن ها من خود جاده مي شوم و دريا، ستاره مي شوم و ماه، تا اورا در بر گيرم ...                                                             وبيش از اين ها گفتم او را كه حال شب ها و روزهاي بسياري همدم هم بوديم  و بيشتر من هم جان او؛كه او زمزمه ي رفتن داشت و نه سر ماندن.كه مي گفت : ماندن از مرداب است و انسان از آّ ب و آب يعني از شب تا روز ديگر را در يك جا سر نتواني كرد.و من نمي شنيدم و نفهميدم كه عشق اول جاي انسان را كه مي سوزاند چشم هايش است نه دل .ومن كه همچون زنبوري دست و پاي فرو در شهد عشق در آستان گريه بودم و او كه واپسين لحظه گفت : گريه كردن تقاص لحظاتي ست كه بايد مي خنديديم و نخنديديم.واكنون او نيست كه واپسين نوشته هايم را بخواند:مرگ؛ تقاص عشقي ست كه بايد مي داشيم و نداشتيم.

 

...نه...عجله نكنيد.مي دانم داريد لحظه شماري مي كنيد تا داستان را شروع كنم ولي باور كنيد من هنوز به درستي نمي دانم راجع به چه چيزي مي خواهم بنويسم.عادت به فكر كردن در باره شخصيت و اتفاق هاي داستان را ندارم.شما هم بايد حوصله به خرج دهيد و صبور باشيد.بالا خره خواهم نوشت.ولي در همين لحظه دارم به خوبي مي بينم كه آن مرد پشت ميزش نشسته و سيگاري گيرانده.عادت دارد كه موقع نوشتن پنجره ها را بسته و درها را قفل كند چون اعتقاد دارد تكامل شخصيت ادمي تنها درسكوت مطلق امكان پذير است.همان طور كه انسان در رحم مادر درسكوت كامل وتاريكي مطلق شكل مي گيرد و به نقطه آغاز مي رسد.

حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم حق با اوست.يعني همين مردي كه پشت ميز كوچكش نشسته ودر حالي كه پك هاي عميقي به سيگارش مي زند قلم را بر داشته و انگارمطلب تازه اي به خاطرش رسيده.

 

...و روزي برفي را به خاطر دارم كه بر نيمكتي متروك گويي در باغي از باغ هاي بابل كه اكنون سوخته ،گفتمش :اگر عشق ،آزادي ست اين زندان كه تو ساختي ام را چه بنامم؟ واو در پاسخ باز به تو رجوع كرد. {شب اول كه او را محبوس كردند ، بيامدند و او را در زندان نديدند.جمله ي زندان را بگشتند و كس نديدند. شب دوم نه او را ديدند و نه زندان ديدند گفتند:شب اول كجا بودي ؟ وشب دوم زندان و تو كجا بوديد؟اكنون هر دو پديد آمديد.اين چه واقعه است؟

گفت : شب اول من به حضرت بودم از آ ن من نبودم و شب دوم حضرت اينجا بود از آن هر دو غايب بوديم.شب سوم مرا باز فرستادند براي حفظ شريعت اكنون بياييد و كار خود كنيد.}

 

...اما نمي داند كه دارد هوا تاريك شود و بايد چراغ هاي اطاق را روشن كند.تا همين جا هم چشم هايش خيلي ضعيف شده ولي او اهميتي نمي دهد.چون او از بينايي هم تعريف خاص خودش را دارد و معتقد است :« كلمات مثل چشم هستند. كسي كه با واژه ها سر و كار دارد چشم هاي بسياري دارد».شايد كمي برايتان عجيب باشد ولي او معتقد است : «  كتاب ها آدم هاي متمدني هستند كه فقط كراوات نزده اند ».البته اين حرف ها را جايي ننوشته ولي من افكار او را مي شناسم و اعتقادات او را مي توا نم حدس بزنم چون خودم او را خلق كرده ام.بايد ياد آوري كنم اين توضيحات جزء آن داستاني نيست كه قرار است راجع به اين مرد يا « يك مردي » بنويسم.اينها را جهت روشن شدن ذهن خواننده و پيش زمينه ي فكري شما مي نويسم تا بعداً مرا به پرداخت ضعيف شخصيت متهم نكنيد.                                                                                                                                                                                                                                

 

و من مي گفتمش: هزار چشمه در من جاري ست .هزار خنده ، هزار گريه در من جاري ست . و  او تنها از تو مي نوشت بر اين دفتر: {« چون جهانيان در اعمال كوشند تو در چيزي كوش كه ذرّه اي از آن به از مدار جنّ و انس بود آن نيست الاّ علم حقيقت . پس در راه كه مي رفت مي خراميد.دست اندازان و عيّار وار مي رفت با سيزده بند گران.جماعت مريدان گفتند : چه گويي در ما كه مريدانيم و اين ها كه منكرند و تو را به سنگ خواهند زد ؟ گفت : ايشان را دو ثواب است و شما را يكي.از آن كه شما به من حسن ظنّي بيش نيست و ايشان از قوّت توحيد به صلابت شريعت مي جنبند. و توحيد در شرع اصل بود و حسن ظنّ فرع» .}

 

سيگارش را در جاي نامعلومي از ميز خاموش كرد. سيگاري كه دقايق بسياري ست كه به انتها رسيده است.مثل دفترش كه رو به اتمام است . تنها دو برگ از دفتر جلد چرمي اش مانده .بدون آنكه عادت به مرور خاطراتش داشته باشد بايد اين دفتر را نيز بايگاني مي كرد.آيا دفتر تازه اي را شروع خواهد كرد؟زمان مشخص خواهد كرد.فعلاً بپردازيم به وضعيت اطاقش كه بسيار درهم و بر هم است و به سختي مي توان در آن قدم گذاشت.تمام وقتش را در اين اطاق سپري مي كند.بيش از دو هفته است از اطاق خارج نشده است غذايش رو به پايان است. ظهر كه سر وقت يخچال رفت متوجه شد چيزي براي خوردن نمانده است و او فقط شانه هايش را بالا انداخت و دو باره پشت ميز نشست.تنها دليلي كه ممكن است او را از خانه خارج كند ذخيره سيگارش است كه در حال تمام شدن است.بله از پاكت آخري تنها يك نخ مانده كه آن را هم چند لحظه پيش روشن كرده است و دارد با احتياط به آن پك مي زند.هوا تاريك شده و به سختي مي توان او را ديد.اگر صداي كشيدن كبريت وسپس روشنايي ناگهاني كبريت نبود من هم نمي توانستم او را به درستي ببينم. ولي براي لحظه اي چهره اش را ديدم كه دو سه هفته اي است اصلاح نشده است.چشم هاي خسته اش كوچك تر شده و هاله ي تيره ي دور شان بيشتر از گذشته است و لبهاي كبودش ..

نه... كبريت خاموش شد ديگر صورتش را نمي بينم .  حالا روشنايي اندك سيگار است كه ديده مي شود. صداي ورق زدن مي آيد. پس هنوز دارد مي نويسد.بله...تنها يك برگ مانده.

 

دارم به پايان مي رسم. پاياني گوارا تر از هر آغازي چرا كه اكنون به بيداري و روشنايي تازه اي رسيده ام . حالا چقدر به شما مديون هستم اي روزها و شب هايي كه جرعه جرعه نوشيدم تان ولي خود به انتها رسيدم.تا سر انجام به اين دخمه ي تاريك ...نه به قله هفتم ازاين ساختمان...نه ...زندگي رسيدم.

 

نكند دارد اتفاقي مي افتد؟آخر مردي كه قرار است داستان زندگي اش را بنويسم يا بهتر است بگويم قسمتي از زندگي اش را بنويسم دارد حرف هاي غير منتظره اي مي زند.

 

پس از پشت سر نهادن آن همه رنج و هراس ؛ اكنون در هفتم جاي  اين آسمان... نه...اين ساختمان به بلندي هاي سرسبزت مي نگرم  و تمام نفرين نياكانم را، من ، تنها من به جان مي خرم.خانه ها وخيابان ها و هر چه نام اگر فرو ريزند هراس ندارم چرا كه انگشتان من و او دوستان هم محله اي هستند كه هيچ گاه به هفت سالگي شان خيانت نخواهند كرد.                                                                    اكنون كه واپسين نوشته مان رامرور مي كنم باز حكايتي از توست وقتي خرامان به سوي دار مي رفتي :{ « نقل است كه درويشي در آن ميان از او پرسيد:عشق چيست ؟گفت : امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني . آن روزش بكشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند.يعني عشق اين است ».پس ميزري در ميان داشت و طيلساني بر دوش .دست بر آورد روي به قبله و مناجات كرد و گفت: «آنچه او داند كس نداند.پس بر سر دار شد».}

         ...راستش دارد سر رشته ي اين شخصيت از دستم مي رود. من البته اگر چه تلخ است بايد اعترافي بكنم.در ضمن نوشتن  با خود مي جنگيدم كه بر زبان نياورم ولي بايد اعتراف كنم  اين شخصيتي كه دارم راجع به او برايتان مي نويسم يا قرار است بنويسم برايم ناشناخته است.البته  به من حق بدهيد چرا كه اطاق تاريك است . لازم بود خوب نگاهش كنم و حتي سري به يادداشت هايش بزنم و بااستفاده از آن ها براي شما بنويسم.

... درست نمي دانم چه اتفاقي افتاده ولي تنها نقطه ي  روشن اطاق كه همان سيگار بود با حركت تندي خاموش شده و انگار صدايي مي آيد .  صداي باد.

در تاريكي خودم را به ميز مي رسانم.كسي نيست .به سمت در مي روم كه كاملاً قفل است.خداي من ...پنجره... باز است...باد نسبتاً شديدي پرده را به صورتم مي زند.

ولي من به شما قول داده بودم قصه ي زندگي اش را براي شما بگويم... مرا ببخشيد...واقعً   متأسفم.

                                                                                                           

                                                                                                              شهريور هشتاد و شش                                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 9:10  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 



*

 

خوب شد زنگ زدی

خواستم بگویم

از وقتی رفته ای

هنوز سیگار نکشیده ام؛

کبریت ها را پیدا نمی کنم .

 

*

 

    حالا عیبی ندارد

که تابستان ها می سوزم

زمستان ها یخ می زنم؛

مسئله این است که

بهار خواب هستم

و

پائیز

 بی تو .

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 15:2  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 



تعریف دوبیتی

 

 

لغت نامه ی دهخدا ذیل دوبیتی :

 دوبیتی،مثنات،مثنی،ترانه ،رباعی،چه دراصطلاح عروض دوبیت مربع گویندوچون مجموع آن به منزله ی چهاربیت است آن را رباعی ونیزدوبیتی گفته اند،وتصریع بیت اول ضرورت است واگرمصراع سوم مقتفی باشد آن رامصرع نامند وگرنه خصی.

 شعری دارای دوبیت یاچهارمصراع که مصراع که مصراع های اول،دوم وچهارم با هم،هم قافیه هستند فرق آن بارباعی دروزن این دونوع قالب شعری است،وزن رباعی  "لاحول ولاقوه الا بالله" است .وزن رباعی های خیام.وزن دوبیتی "مفاعیلن مفاعیلن فعولن" مانند دوبیتی های بابا طاهر عریان .

درقدیم به دوبیتی ورباعی دوبیتی می گفتند ولی رفته رفته رباعی وزنی خاص پیداکرد.

قالب های شعری مانند قصیده،مثنوی،غزل،رباعی و.....هرکدام به موضوعی خاص می پردازند،قصیده خاص مدح پادشاهان ودرباربوده ،غزل ازاحوال عاشق ومعشوق سخن می گویدورباعی نیز بیشتر به بیان مسائل فلسفی وعرفانی می پردازد دراین میان دوبیتی به عنوان شعری که ازمیان مردم برخاسته مربوط به دوران  وزمان خاصی نیست شعری خاص محافل غیررسمی بوده که همراه با ساز وآوازخوانده می شده است .دوران اوج وافول نداشته است .ازصوفی وعارف گرفته تاچوپان وشبان درخلوت خود اشعاری را زمزمه می کنند که اغلب به زبان محلی آن شهروروستااست پس این نوع قالب شعری چون برخاسته ازمیان مردم است تاریخ پیدایش مشخصی ندارد به سرودن موضوعی خاص نیز محدود نیست.

اشعاری بسیار ساده وپراحساس ورقت انگیز چون مردم عامه سراینده ی آن ها هستند ازدرون دل پردردشان سخن می گوید شعری که به راستی ازدل بر آمده وبردل می نشیند،می توان گفت دوبیتی قدیم ترین قالب شعری است.اسامی دیگری که دوبیتی در شهرها وروستاهای دیگردارد:دوبیتو،چهارخانه،چارگانی،بیت ،کله فریاد،سیتک،شروه،فراقی ،ترانه وعاشقی می باشد.

 

قبل از اسلام در زمان ساسانیان سه قسم شعر وجود داشته است :

 1- سرود. 2- داستان 3- ترانه.  

                                   

سرودها:اشعاری بلند وطولانی بودند که درمجالس رسمی ،آتشکده ها نزد پادشاهان خوانده می شد.

داستان:اشعار حماسی ،ذکرمناقب وفضایل بزرگان وپهلوانان بود درجشن های ملی،مجامع عمومی ومیدان های بازی باساز وآواز خوانده می شد.

ترانه:ترانک همان اشعارعاشقانه ای که خاص مردم عوام بوده همراه باساز وآواز خوانده می شده است درمحافل غیررسمی خوانده نمی شده چون هراه باساز آواز رقص وپای کوبی نیز می کردند.

ازمیان این سه نوع شعرترانه کم کم به صورت دوبیتی درآمد.قدیم ترین دوبیتی که ازقبل ازاسلام دردست است،یک دوبیتی است درکتاب پهلوی درخت آسوریک:

"

 مکوکان   تختم فرسپم وات وانان    موژک ازمن کرندورهنه پایان

مفاعیلاتن،مفاعیلن،مفاعیل           مفعولاتن،مفاعیلن،مفاعیل( 1 )

این شعردارای دوبیت بوده که هربیت آن دارای دوازده هجاست،این وزن بعدها به صورت  "مفاعیلن ،مفاعیلن،مفاعیل یافعولن "درآمد.

پس دوبیتی شعری است که اززمان ساسانیان وجودداشته وتاریخ پیدایش این نوع شعرقبل ازاسلام بوده است.

 

نظرات دیگری درموردپیدایش این نوع شعروجوددارد:          

"یعقوب لیث صفاری راپسری داشت که زیادموردعلاقه ی پدربودروز باهم سن وسالانش جوزمی باخت هفت جوز به گودال افتاد جزیکی ازآن ها که بیرون افتادپسر ناامید ولی پس اززمانی جوزبرسبیل رجع القهقری به گودال افتاد،پسرازخوشحالی گفت :غلطان غلطان همی رودتابن گو.یعقوب از این سخن خوشش آمدوخواست که مصراعی دیگرنیز برآن وزن بسازندکه شاعران آن رانوعی ازبحرهزج دانستند که برطبق همان وزن مصراع وبیت دیگری ساختند که دوبیتی نام گرفت.

این داستان رادرموردپیدایش رباعی نیزآورده اند ورودکی راکامل کننده ی این مصرع شعرنامیده اند.

شمس قیس رازی درکتاب معروف خود"المعجم فی معاییراشعارعجم"درموردترانه آورده است:

"خاص وعام مفتون این نوع شده اند عالم وعامی مشعوف این شعرگشته،زاهدوفاسق رادرآن نصیب ،صالح وطالح رابدان رغبت،کژطبعانی که نظم ازنثر نشناسندوازوزن وضرب خبرندارندبه بهانه ی ترانه ای دررقص آیند.مرده دلانی که میان لحن موسیقارونهیق حمارفرق نکنندوازلذت بانگ چنگ به هزارفرسنگ دورباشندبردوبیتی جان بدهند.بسادخترخانه که برهوس ترانه درودیوارخانه ی عصمت خوددرهم شکست وبساستی که برعشق دوبیتی تاروپودپیراهن عفت خویش برهم گسست وبه حقیقت هیچ وزن ازاوزان مبتدع و اشعارمخترع که بعدازخلیل(مخترع فن عروض) احداث کرده اندبه دل نزدیک ترودرطبع آویزنده تر از این نیست (۲)

                                                                                                                         ازنوشته شمس قیس برمی آیداین نوع شعرازقدیم دربین مردم وجودداشته وبه دلیل وزن کوتاه وشادآن درمجالس شادی همراه باساز وآوازخوانده می شده که این مطلب مردمی بودن این قالب شعری رابیش ازپیش نشان می دهد. 

 

                                                  فهلویات                                                                      

 دوبیتی،ترانه،فهلوی واورامن همه به یک معنی ست.

درلغت نامه ی دهخدا  ذیل اورامن آمده است:

"فهلویه معرب پهلوی،مونث فهلوی.کلمه یاجمله ای که به زبان پهلوی باشد.شعری که به یکی اززبان های محلی ایران-جززبان ادبی ورسمی- به وزنی ازاوزان عروضی یاهجایی سروده شده وبخشی ازآن هادرقالب دوبیتی است."                              

 

درمتون کهن به شهرهای آذربایجان،همدان،ماه نهاوند،ری،اصفهان،شهرهای پهله یاپهلوی می گفتند زبان این شهرها زبان پهلوی بودشعرهایی که به زبان محلی این شهرها سروده می شدپهلویات وبعدهاعربی آن فهلویات نام گرفت.

 بیت پهلوی،گلبانگ پهلوی،سخن گفتن پهلوی،پهلوانی سماع،همه اشاره به همین فهلویات داردحافظ دربیتی به گلبانگ پهلوی اشاره کرده است:                          

                                

  بلبل زشاخ سرو به گلبانگ پهلوی    می خوانددوش درس مقامات معنوی (3 )

 

قدیم ترین فهلوی که دردست است،دوبیتی در"المعجم" آمده که نام گوینده ی آن مشخص نیست وشمس قیس آن رااز اهالی زنجان وهمدان دانسته است:                                   

                                                                                                (4 )

           ارکری خون خواری اج که ترسی    وارکشی حون ساری اج که ترسی             

          ازینیمه دلی نترسم اج کسخ              ای گهان دل ته داری اج که ترسی

اکنون به این صورت درآمده ودرشماردوبیتی های باباطاهرقرارگرفته است: 

 

           ارگریمون به خواری اج که ترسی    ورکشیمون به زاری اج که ترسی؟                    

 

      ازاین نیمه دلی ازکس نترسم               ای گهان دل ته داری اج که ترسی؟         

 

فهلویات درزمان قدیم بسیارموردتوجه مردم بوده وتاامروزنیزاشعارمحلی به ویژه دوبیتی درنزد مردم محبوب ترازقالب های شعری دیگراست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 14:59  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 



 

نان گرم خانه ام را دزديده اند

قا ليچه ي  سبز

اتاق روشن خانه ام  را  دزديدند.

آنها كورند و نمي بينند

       هر  شب 

با قرص گرم ماه در دست،

در اتاق روشن

بر قاليچه ي  سبر چشمانت

نشسته ام .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 22:45  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 



کندو

 

ملکه مادر بی آنکه رو به وزیر کند گفت :تو را خواسته ام تا اتمام حجّتی کرده باشم . وزیر در حالی که هنوز سر از تعظیم بر نداشته بود صدایش می لرزید گفت : امر، امر شماست علیا حضرتا . بندۀ حقیر سراپا تفصیر، سراپا گوش است .

 ملکه مادر از تخت شاهانه خود برخاست و در حالی که گویا از بی خوابی طولانی رنج می برد و سعی در پنهان کردن آن می کند شروع به قدم زدن در امتداد اطاق مجلل خود کرد .يك شاخه گل نرگس تازه شکفته در دست داشت و ملازمان هر کدام امتداد دامن او را که حاشیه ای زربافت داشت ، مواظبت می کردند . زنبوری سیاه نیز با لطیف ترین بادبزن که از گلبرگ های انباشتۀ یاس توسط ماهرترین بافندگان بافته شده بود هوايي تازه برايش جريان مي داد. . ولی ملکه که از اتفاقی پنهان رنج   می برد در واقع سعی می کرد با قدم زدن های ممتد ، بر خود مسلط شود .

سرانجام روبروی وزیر ایستاد وگفت : سر از خاک بردار و گوش هایت را باز کن . تو زنبور لایقی بوده ای، برای همین تو را وزیر و فرمانده  همۀ سربازان و کارگران قرار داده ام . درست است که زنبور والا که در امر حسابرسی کندو فعالیت دارند میانۀ چندان خوبی با شما ندارند ولی این دلیل نمی شود که من کم کاری سربازان وکارگران تحت امر شما را نا دیده گرفته و گزارش های زنبور والا را نشنیده بگیرم .

 وزیر که سر از تعظیم برداشته بود در حالی که انتظار چنين برخوردي را نداشتو کلاهش  در دست هایش مچاله کرده بود دست بر سینه گذاشت و گفت : علیا حضرت درست می فرمایند که شرایط جمع آوری شهد نسبت به گذشته تغییر نموده ولی نباید ناديده گرفت  که این روزها بیشتر نیروی ما صرف نیش زدن و در گیری با انسان ها می شود . همان گونه که واقف هستید در گذشته باغ ها و زمین ها آنقدر امن بودند که نه تنها کارگران به جمع آوری شهد مشغول بودند بلکه سربازان را هم به یاری آنان می فرستاديم . ولی این روزها و در واقع هر روز تعداد بسیاری از جنگجویان و دلاوران مان را از دست می دهیم . حتی مجبور شده ایم چندین هزار زنبور کارگر را به نظام فرا خوانده و در حال آموزش های فوری نظامی هستند تا بتوانیم در برابر انسان ها مقاومت کنیم .نا گفته نماند که با توجه به پیشرفت علم و تکنولوژی انسان ها در ساختن ماشین های پیشرفته جهت از بین بردن ما ...

ملکه که حوصله اش گویا از حرف های وزیر سر رفته بود دستش را به تندی به نشانۀ قطع سخنان وزیر بالا برد و گفت : کافی ست دیگر این سخنان را قبلاً گفته ای من از تو که به عنوان فرماندۀ کل قوای نظامی و کارگری هستی انتظار طرح و برنامه های جدید دارم تا بتوانیم دو هدف را دنبال کنیم .اول اینکه در برابر انسان ها پیروز شویم و شهد بیشتری جمع آوری نمائیم و دیگر اینکه قلمرو تحت امر ما بیشتر شود . مگر نمی بینی روز به روز ذخیرۀ کندو ها کمتر می شوند .

وزیر با جسارت بیشتری نسبت به قبل گفت : ولی علیا حضرتا ، همان گونه که قبلاً به حضورتان رساندم ما هر چه شهد تولید کنیم ، انسان ها برای کشتن و از بین بردن و در واقع به دست آوردن به قول خودشان"عسل" حریص ترمی شوند . تنها راه رهایی از دست انسان ها اعتصاب کردن است تا آنها از ما    نا امید شده و دست از سر ما بردارند .

ملکه مادر با شنیدن این سخنان چنان خنده ای سر داد که وزیر از خجالت سرخ شد و برای اینکه خودبرخود مسلط شود چندین بار بال هایش را به هم زد و در حالیعرق از سر و رويش را با آستين يونيفورم نظامي اش مي گرفت آب دهانش را پایین می داد و برای رهایی از این مخمصه لحظه شماری می کرد . ملکه که حالا بر  تخت نشسته بود و بال های زرینش را به دست دو کنیز داده بود تا با مرغوب ترین موم های دنیا آنها را چرب نمايند با بی حوصلگی گفت : زنبور والا درست می گفتند که تو زنبور تنبلی هستی ...یعنی دیگر برای این کار پیر شده ای .اگر زنبور وزیر نبودی می دادیم ابتدا نیشت را می کشیدند و سپس تو را بر دار می کردند و هفت شبانه روز بالای دار می ماندی ، آن گاه باقی مانده ات را نثار مورچگان می کردیم .

وزیر احمق مگر نمی دانی هویت و دلیل زنده بودن ما تنها تولید عسل می باشد . اگر ما عسل تولید نکنیم انسان ها در عرض یک روز همۀ زنبورها را نابود خواهند کرد . پس باید سیاست به خرج داد که هم عسل تولید کرد و هم از آنان در امان بود . یعنی نه تنها ما را نکشند بلکه به قول خودشان مارا در پر قو نگهداری کنند . اگر نمی توانی چنین کنی باید به فکر باز نشستگی ات باشی ... حالا مرخصی ...   

 

وزیر در حالی که سراپایش از خشم می لرزید و به سختی جلوی وزوز خشم ناك  خود را می گرفت ، عقب عقب از دربار خارج شد و چنان از زنبور والا که رقیب چندین ساله اش در دربار بود آزرده خاطر شده که تنها راه نجات خود را نابودی زنبور والا می دید . او می دانست که حالا زنبور والا نیشش را از رو بسته و با خراب کردن او قصد دارد فرماندهی نیروی نظامی و کارگری را هم از او گرفته و تنها زنبور مقرّب کندو شود

 و همۀ نیرنگ هایش را به کار می بست تا او را از چشم علیا حضرت خوار و خفیف کند .اين درست كه زیر زنبوری جنگجو بود ولی باید با سلاح خودشان به زنبور والا حمله می کرد .

اولين اقدام زنبور وزير اين بود كه همان شب جلسه ای محرمانه با سرداران و ژنرال های نظامی اش در کندویی کوچک و دور افتاده و مخفی در جنگلی دور گرفت و بعد از شرح ماوقع و مشورت با آناندستور داد که زندگی زنبور والا را از قبل از ورود به کندوی بزرگ بررسی کرده و هر چه لازم باشد  سر هم کرده و یا حتی سند سازی کنند و زنبور والا را از چشم علیا حضرت انداخته و به این صورت او را از کندوی بزرگ دور کنند و بعد تصمیم های بعدي را بگیرند . البته از گزینۀ حملۀ نظامی به محل زندگی زنبور والا که در جلال و شکوه ، بی شباهت به کندوی علیا حضرت هم نبود غافل نماندند و قرار بر این شد که چنانچه در مدت یک ماه گزینۀ (پرونده سازی) به نتيجه دلخواه نرسيد ، از قوۀ قهریه که همان ترور وزیر والا باشد ، استفاده نمایند .

در این خصوص گروه ویژه ای از زبده ترین زنبوران كارشناس و تحصیل کرده شروع به کار نموده و درست فردای همان روز به مسئله ای برخوردند که آنها را شگفت زده نمود .

در واقع در بررسی شجره نامۀ زنبور والا متوجّه شدند جدّ هفتم پدری وی نامي  اجنبی داشته و با مطالعه زندگی جدّ هفتم زنبور والا پی برده شد که زادگاه و خواستگاه وی نیز ذکر نشده و به نظر گروه ویژه جدّ هفتم زنبور والا خودی نبوده و یک اجنبی و نیروی نفوذی بوده است ونیروهای خارجی که دست نشاندۀ انسان ها هستند به سرزمین آنان که هزاران سال قدمت و تمدن دارد نفوذ کرده و به دنبال فرصت مناسبی بوده که سرزمین پهناور و پر از باغ و درختان را از چنگشان در آورند ودر این راستا این زنبور والا بوده که توانسته با اتكابه هوش وذكاوت و شگردهای اطلاعاتی و خام کردن علیا حضرت به دربار نفوذ کند و در صدد اجرای نیّات پلید خود گردد .

البته زنبور وزیر بارها به تفاوت چهرۀ زنبور والا با هم کندویی هایش پی برده بود ولی گمان می کرد این تفاوت تنها یک جهش ژنتیکی بوده و مثلاً خنده های کش دار و چشمان بادامی او و دهان گرد ولب های غنچه ای کبودش بارها ذهن جناب وزیر را مشغول کرده بود ، ولی هیچ گاه پی به ماهیّت او نبرده بود .

درحالي كه از شرایط مهم حضور در دربار داشتن خون  اصیل است و هر گونه نزدیکی و خویشاوندی با اجانب مانع از نزدیک شدن شخص به دربار مخصوصاً علیا حضرت می شود .

بنابر این جلسۀ محرمانۀ دوم گروه  بر اندازی در خصوص اثبات دشمن بودن زنبور والا بود و در پایان جلسه قطع نامه ای صادر کرده و نگرانی خود را از ادامه حضور زنبور والا که حالا خودی محسوب نمی شد ابراز نمودند . نا گفته نماند در طی سال های اخیر وزیر متوجه ارتباط های بین ملکۀ مادر و زنبور والا شده بود ولی جرأت و قدرت بیان آن را نداشته و به پچ پچ ها و خنده ها و اشاره های آنان را نمی توانست برای کسی بازگو نماید . شباهت فرزندان متولد شده در سال های اخیر  به زنبور والا دلیل خوب و موجّهی برای توجیه این پیوند نامبارک بوده است.

با چیدن این جریانات در کنار هم زنبور وزیر به این نتیجه رسید که نفوذ زنبور والا به حریم خصوصی      علیا حضرت و آلوده نمودن نژاد پاک کندو خطری ست که نباید به سادگی از آن گذشت .

در پایان قطع نامه صریحاً اعلام کردند باید هر چه سریع تر این لکۀ ننگ از دامان کندو پاک كرده  و نگذارند بیش از این زنبور والا در کندوی شان خیانت و فسخ و فجور نماید .

بیست و چهار ساعت بعد گروه نظامی ویژه با ارائه طرح هایی برای حذف زنبور والا جلسۀ سوم محرمانه را که همگی آنها حول محور حذف فیزیکی زنبور والا بود برگزار نموده و پس از بحث و بررسی همۀ طرح و پیشن