تبليغاتX
کندو
تخصصی ادبیات
 

ديوارها بلند نبودند

ما كوتاه آمديم .

زيباترين حوصله را

در گيسوان زني سپري كرديم

كه يك شب باد او را با خود برد .

جيغ ترين فريادمان را

پشت پنجره يي كور /  فرو خورديم

و داغ ترين اندوه مان را

با هندوانه ي خنك / حرام كرديم

 كوتاه آمديم .

رقص ترين عشق مان را

در كوچه ي متروك / بوسيديم

 و انارترين سبدمان را / به باغ نارس برديم

خواب مان گرفت

فراموشش كرديم

 كلاغ ترين پرنده را /  به سفره نشانديم

 صبح : نان و پنير و چاي

و عصر : هندوانه يي كه / بر ترك دوچرخه ي پدر

به خانه مي آمد

پاي ديوارهاي بلند

و ما كوتاه  آمديم 

بي هيچ فريادي .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 0:46  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 

این شعر را فروردین ماه نوشته ام .پشت میز کارم بودم که پیرزنی مراجعه کرد و برای برگشت به خانه اش طلب مقداری پول کرایه ی تاکسی کرد .شوهرش هم بود .دم در ایستاده بود و شرمگین به نقاشی نگاه می کرد که به دیوار پشت سرم نصب شده بود . کلبه ای بود در برف .نه در مه .ودر دو ردستهایش کوهی بود که من تا آن لحظه ندیده بودمش .کشف بزرگی بود .و بعد از رفتن آن ها بود که تازه به شباهت ان پیرمرد و آ ن کوه پی بردم .در را قفل کردم وچند قطره ای گریستم .واین شعر هم همان روز آمد .ولی فراموش شد تا امروز .امروز که نتایج شمارش به اصطلاح ارا را اعلام کردند .کاش می شد این شعر را در حوزه های رای گیری نصب می کردم تا همه قبل از رای گیری می خواندند .تلخ است اما می ارزد به خواندنش .حالا  گیرم تو با چند فنجان چای و قهوه ی تلخ.

 

 

اورست

 

 

از گرده هامان بالا مي روند

براي فتح خودشان.

برادرم ،اورست

پرچمي كه بر چشم هايم افراشته اند

به زخم تو آغشته است.

فردا ،نوبت گروه ديگري ست

كاش لا اقل چكمه هاو تيشه هاشان تيز نباشد

وگر نه

آسمان را مي دهيم برف بيشتري ببارد.

بين خودمان بماند

اگر لازم باشد

بهمن مي فرستيم سراغ شان

بعد

گريه مي كنيم در ختم شان

قلب شان را تو دفن مي كني

چشم هايشان را

                      من

چرا كه سال گذشته

براي ديدن بعضي چيز ها

چند جفت چشم كم آوردم

واين پرچم هاي لعنتي هم

چه چشم انداز سرخي داشتند .

 

برادرك غمگينم ، اورست

اين دور از انصاف است

اينكه از ترس ديگران

هميشه از برف پوشيده باشيم

وكسي مارا به مهماني دعوت نكند

چرا كه مي ترسند

از ميخ هاوطناب هايي

كه خود به گرده هاي مان زده اند.

 

برادر بزرگ ترم ، اورست

دستت را مي گيرم

مي آورم كنار كارون

پاي مان را مي گذاريم در آب و

براي همه ي اجساد مدفون در خودمان

براي همه ي اسكلت هاي بي قلب و چشم

براي دلتنگي برف هامان

گريه مي كنيم  .

 

                                                                                                                         فروردين 87

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 16:32  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 

اعتراض

                                                                                                            

 

برمي گردم

وتمام زمستان هايي را كه فراموش كرده ام

يكي يكي مي لرزم

و مي دانم

شمابه زمين كلك مي زنيد

وپشت سرش

خورشيد را مي گوييد

                           طلوع نكند.

زمين تاريك مي شود ،

وما

راه خانه امان را گم مي كنيم .

خيابان ها اعتراض مي كنند

بلند مي شوند

مي روند دور ميدان شهر .

من از درختي بالا مي روم

وقول مي دهم

زمين چنان روشن شود

كه چشم بسته

از تونل ها بگذريم .

اما ...

خيابان اصلي شهرمعترض است

او مي گويد :

دستي

آسمان را از حافظه ام دزديده است

و براي همين است

كه خوابم آشفته است

وسيب هاي قرمز

                     از من مي گريزند .

خيابان مي گويد:

احساس مي كنم

تنها يك غروب

براي گريستنم مانده است .

بيچاره خيابان

آخرين سيبش را گاز مي زند و

گريه مي كند .

من اما ...

تنها يك نفرهستم

و از درخت پائين نمي آيم.

من قول داده ام

براي همه ي خيابان ها

لباس زمستاني بخرم

و يك شمع براي خودم

تا اگر دوباره عاشق شوم

راه خانه ام را گم نكنم.

 

                                                                                          

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 20:54  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 

                                   بازرسي

 

 

و اين لكه ي سرخ

بر پيراهنم

چقدر به من مي آيد !!!

و اين برگه هاي جريمه

بر شيشه ي ماشين .

 ترمز مي كنم

درخت ها سوار مي شوند.

بوي گنجشك له شده مي آيد

بوي پليس هاي خيس

ايست !!!

پليس سراغ كسي را مي گيرد

من دروغ مي گويم

و اين لكه ي سرخ

بزرك تر مي شود

پيراهنم

بوي گنجشك مي دهد

بوي برگه هاي جريمه

بوي تونلي تاريك

كه در پيراهنم پنهان كرده ام .

ماتم برده است

من

وسط  جاده چه مي كنم ؟؟؟

ديگر دروغ نمي گويم

به خانه كه برسم

پيراهنم را

براي خدا حافظي

به پنجره مي آويزم

اما

اين لكه ي سرخ بر پيراهنم ...؟

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 14:29  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 

 

 

پرواز قیصر

 

 

 

 

 

دیدار تو را به شوق خواهم کوشید

چون جامه ی تازه ایت خواهم پوشید

 گر آتش صد هزار دوزخ باشی

ای مرگ تو را چو آب خواهم پوشید

 

 

گاهی آخرهای هفته که به زادگاهم بر می گردم ،همان ابتدای شهر که قیصر آسمانی اش کرد ناخودآگاه به سمت او می چرخم ،می لرزم ،می پیچم به سمت مقبراش که حالا غربتش را وسعتی نمی دانم .

ترمز می کنم و برای هزارمین بار خودم رابه تعمید خاکش می سپارم .دور تادور مقبره اش را می خوانم :

 

چرا تا شکفتم

چرا تا تو را داغ بودم نگفتم

چرا بی هوا سرد شد باد

چرا از دهن

حرف های من افتاد ؟

 و دل خوش ام به این که زبان ساده و سالم ودرعین حال منسجم شعر قیصر او را زنده نگه خواهد داشت همان گونه که به شعر دهه های اخیر خونی تازه داد و زندگی بخشید .چه کسی می تواند منکر شود که شعر امروز ما وام دار قیصر نیست ؟چه کسی می تواند شکل تازه ای از  معنا ومفهوم وساختار را که قیصر به شعر نوجوان داده است ،نادیده گیرد ؟هر دو کتاب "به قول پرستو " و "مثل چشمه ،مثل رود " را که ورق می زنی با دنیایی تازه وصمیمی رو به رو خواهی شد .شعر هایی ناب و محض که از سادگی و بی پیرایگی روستایی اش سر چشمه گرفته است .وبه راستی رمز جادویی و جاودانیگی قیصر همین است .

کسی که بر خلاف دیگران از گوشت و پوست و خون نبود بلکه همه از شعر بود و بس .حتی اسخوان هایش از شعر بود .اسکلتی قوی که ساختاری منسجم به شعر و اندیشه اش بخشید .

 این روزها سالگرد قیصر است و من به خودم یاد آوری می کنم که باید از این که هم شهری او هستم افتخار کنم .

گفتنی ها کم نیست و من این جا بر مزارش به دنبال سهم خودم می گردم و مطمئن هستم که چیز های زیادی برای من به ارث گذاشته است .

دوباره سر برمی گردانم و می خوانم :

 

 الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم ،که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل

الف . لام.میم .از لبم می تراود

چنان گرم هذیان عشقم که آتش

به جای عرق از تنم می تراود

زدل بر لبم تا دعایی بر آید

اجابت ز هر یا ربم می تراود

ز دین ریا بی نیازم

به کفری که از مذهبم می تراود .

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 21:47  توسط بهزاد نژاداحمدی  | 

غروب هاي بعد از ترا

هنوز ننوشته ام

گذاشته ام

چهل سالگي خودم برسد

بدهم پارچه بنويسند:

                                   پرنده .

راستي نگفتم

همه ي درخت هاي اطراف شهر را بالا رفته ام ،

تو نبودي

فقط كلاغ ها

شانه هايم را نك مي زدند

درست

       جايي كه تو سرت را مي گذاشتي .

بايد سفره بيندازم

ديشب خواب هاي زيادي ديده ام

خواب ديده ام :

نام فصل ها را فراموش كرده ام

لكنت زبان گرفته

و تا خواسته ام بگويم: درخت

همه ي پرنده ها

پرواز كرده اند.

حرف بدي زده بودم

                       نه ؟

راستی

چرا همه از من مي ترسند ؟

مخصوصن

درخت كنار ايستگاه اتوبوس

كه تا من مي رسم

سايه اش را جمع مي كند

مي رود سوار اتوبوس مي شود،

و من مي مانم

با زخم هاي شانه ام !!!.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 23:21  توسط بهزاد نژاداحمدی  |